عباس محمدی مجری جلسه

 خیلی خوشحالم که امشب در خدمت شما هستم و چقدر خوبه که میکروفن هم دارم. به هر حال امروز روز جهانی کوهستان است وجشنواره کوه نوشته ها؛ و من از حضار خواهش می کنم  به کوه اگر می روند کیسه  فریزر و روزنامه هم با خودشون ببرند، البته روزنامه نه برای مطالعه!... بلکه برای پیچیدن یک چیزهایی در آن که همینطور در طبیعت رها نکنیم و دوستان لطفا به محض مشاهده این چیزها در طبیعت  بگویند اوه شِت! و بعد آن را توی روزنامه پیچیده، و برای اینکه بدشان نیاید بگویند به خودشان بفرما اینم یک کیلو گوشت چرخ کرده! بعد  داخل کیسه فریزر بگذارند  و با خود حمل کنند  پایین و بریزند پای گلدون های خودشون. در هر صورت من مایلم در این شب عزیز به پاس زحمات عباس ثابتیان این هدیه ناقابل رو تقدیم به ایشان بکنم که دو هفته پیش در بند یخچال محیط زیست را پاس داشت حسابی! معلوم نبود شام چی خورده بود!

عباس ثابیتان پشت میکروفن

شاعر می فرماید: اگر عباس محمدی نبود، انجمن و طبیعت چیزی کم داشت. از کتاب هشت بعلاوه یک! نوشته ی سهراب اینا

رضا خوشدل: آقا چرا ندادید این کتاب رو هم تو مسابقه شرکت بدیم؟!

عباس ثابتیان:  داداش این کتاب شعره چه ربطی به کوه داره آخه!... هیات داوران مارو باش....بله اتفاقا من هم  می خواستم به پاس عمری تلاش و زحمت عباس محمدی این هدیه ی ناقابل رو تقدیم ایشان  بکنم

عباس محمدی پای میکروفن

ممنونم عباس جان اتفاقا یک هدیه  ناقابل پیش من داری و می خواستم از آقای «سرج ناکوزی» تقاضا کنم بیان بالا و این هدیه را تقدیم عباس عزیزم  بکنند

«سرج» بلند که میشه پاش گیر می کنه به میز سکندری می ره... اوه شت

عباس محمدی: کو! کجاست؟ عباس یه روزنامه و یه کیسه فریزر بده خدمت آقا

... بله واقعا کتاب های بسیار ارزشمندی در کوه نوردی به چاپ رسیده که که قطعا همگی دوستان و میهمانان عزیز که اینجا حضور دارند آن ها را خوانده اند اینطور نیست؟

جمعیت حاضر طاق را نگاه می کنند!

خب من واقعا مایلم که جایزه ویژه این انجمن را بدهم به عباس ثابتیان که خودم دیدم حتی در کوه هم روزنامه می خواند!...بیا عباس جان این هزاری ها برگ سبزیست تحفه ی درویش!

محمد درویش: آقا ما کجا هدیه دادیم همینجور برا خودتون بذل و بخشش می کنید؟!!!

مدعوین بالای سن: آقا پس جایزه های ما چی میشه؟

عباس محمدی: خب آقای سرج ناکوزی هم چند کلامی حرف دارند پلیز کام –درست گفتم عباس؟

سرج ناکوزی: تنکیو وری ماچ «کولافای عاباسی» فور دیس نایس نایت! وی اولویز پرزنت گیفت آس! آی تینک سو یو سیی این ایران «بارو بِرِد» ایتس وری گود!

ترجمه مترجم جشنواره : ایشون می فرمایند «من فقط در یک کلام می گویم طبیعت زیبای ایران را دریابیم متشکرم!»

ترجمه خبرنگار طنز نیوز که البته غلط است!

خیلی متشکرم خلافای عباسی برای این شب زیبا، ما همیشه به هم هدیه می دیم. فکر می کنم شما در ایران بهش می گید نون قرض دادن این خیلی خوبه

عباس محمدی: بله حالا پیام ریاست فدراسیون را آقای حسین رضایی قرائت می کنند

مجری در گوش حسین رضایی: چرا رضا نیومد بازم عمل داشت؟!

حسین رضایی: نه بابا رفته پابوس آقا دخیل بسته بلکه دوره ی بعد من رییس فدراسیون نشم

مجری: بله بفرمایید

واقعا بسی مسرت بخش است که من اینجام چون شیرازیم مایلم کل دیوان حافظ را امشب برایتان بخوانم.........

یک ساعت بعد

مجری: داداش پیام رییس فدراسیون همش چهار خط بود یک ساعته بالای تریبونی این همه تلویزیون حرف می زنی بسِت نیست؟!

.... در خاتمه عرض کنم هر کس من رییس انجمن او بودم  زین پس عباس ثابتیان هنوزم رییس انجمنش است!...خب دوستان واقعا شب خوبی بود! موز و شیرینی و نسکافه بالاست بفرمایید پذیرایی شید... آقایان! آقایان!! لطفا یواش تر چارچوب درو از جا در آوردید لطفا برای حفظ محیط زیست موزهارو با پوست بخورید بخدا کیلو 6 تومن پول دادیم

فرشید: ساقی خانم بیدار شید جلسه تموم شد ملت دارند میرن!

ساقی : ( خمیازه) آقای حمیدی بالاخره اومد؟!

فرشید: بهرام عکس به اندازه کافی که گرفتی؟ الان برنامه ات چیه؟

بهرام: هیچی قبل اومدن سر خیابون بهار یه دل جیگری دیدم برم چند سیخ بزنم تو چیکار می کنی؟

-هیچی بابا مثل همیشه میرم خونه نون خالیمو سق بزنم!

بهرام: برنامه ساکا سرجاشه؟

-آره بابا 6 بیا دنبالم

+ نوشته شده توسط فرشید در شنبه بیست و دوم آذر 1393 و ساعت 18:8 |

تصویر از :  وب سایت فدراسیون کوه نوردی

پیتر هبلر رفت و از ما قدردانی کرد. دمش گرم معرفت داشت! برای همین خبر نگار طنز نیوز آخرین مکالمه خداحافظی پیتر هبلر با رضا زارعی رو یواشکی شنود کرده که برای شما رو کاغذ پیاده می کنیم!

درییینگ دریینگ ( صدای زنگ تلفن)

- الو...

- الو...سلام رضا

- سلام!!!.... شما؟!

- پیترم!..

- کدوم پیتر؟

- ای بابا مگه شما تو کشورتون پیتر هم دارید که می گید کدوم پیتر!!!  منم دیگه هبلر

- اوه! یس، های  پیتر

- بابا بی خیال دارم فارسی صحبت می کنم می بینی بهتر از مترجمتون دارم فارسی حرف می زنم

- اوه!مای گاد... یعنی ببخشید خدا ی من چه جالب بی خودی مترجم آوردیما

- آره بابا تازه فارسی اونو یکی باید به فارسی سلیس برگردون می کرد! راستی داش رضا چرا اون شب مراسمو نیومدی؟          

- راستش عمل داشتم

- عمل داشتی؟ دمت قیژ!!! فازت چیه اخوی

- بابا از اون  عمل ها نه!... عمل جراحی

- آهان  خیال کردم مثل بعضی کوه نوردا و سنگ نوردا ... بگذریم، عدل گذاشتی ما اومدیم رفتی واسه عمل!.. ای هوار

- راستی پیتر چه جالب  زبون کوچه و بازاری رو هم یاد گرفتی ها

- آره مدتی که اینجا بودم یک سری وبلاگای کوه نوردی رو خوندم ...آقا آخرین ورژن ها رو یاد گرفتم

-  وبلاگ منم رفتی؟

-  خواستم برم اما گفتند فیلتره! راستی فیلتر چی هست؟

- خب والله...ولش کن توضیحش سخته  زنگ می زدی فیلتر شکن بهت می دادم یه خوبشو دارم

-- فیلتر شکن! (در حال خاراندن سر) اوه اوکی راستی آقا به سایت فدراسیونتون هم یه سری زدم بابا چند سال این عکس صعود به اورست اون بالا جا خوش کرده! یه کم تغییر ، یه کم نو آوری، فدراسیون که فقط مال کوه نورد ها نیست گاهی این عکساتونو واسه تنوع هم که شده یه تغییری بدید ثواب داره

- خب مراسم چطور بود؟

- راستش خیلی خوب بود فقط چرا اکثر شماها این قدر شکماتون گنده است! مگه کوه نورد نیستید؟!  این خانم هاتون هم که کلی عمل دماغ انجام داده بودند خب اینا که اهل عملند بگید یه لیپوشاکشن هم بکنند!

- پیتر بی خیال اینجا ورزش که چه عرض کنم همه چیز مقطع ایه و جو زدگیه!... می رسند به جایی که می خواستند دیگه ول می کنند. اینه که  همه کجو کوله و چاق می شند مثل شما نیستند که یک هدف رو می گیرید تا تهش می رید... ماشالله خوب موندی ها

- خب داداش برا اینکه مثل شما کم کار نمی کنیم زیاد توقع داشته باشیم پدر خودمون رو در می آریم روز و شب تمرین می کنیم و ....بگذریم راستی تو می گفتی بودجه ات کمه اما دمت گرم مراسم خوبی بود من سه تا شیرنی دانمارکی خوردم!

- بگو گل محمدی

- اوه اوکی ساری! فلاور آو محمدی!

- فلاو... آهان اوکی

- آقا خدایی مهمون نوازیتون هم حرف نداره  تورو خدا یه دفعه دست و زن و بچه رو بگیرید طرفای ما هم بیایید می گم خانمم براتون آبگوشت بز باش بار بزاره

- آبگوشت!!  اینارو از کجا یاد گرفتی؟

- این شهر هاتون که دعوت می کردند آبگوشت هم بهمون دادند خیلی فاز داد، پیاز هم با دست خورد می کردیم خیلی باحال  بود تیریت و این چیزا دمتون هم گرم مرسی هم  برا هدیه ها، ملت صف وایساده بودند هدیه بدند... یه خرده هم کوه نوردای خودتون رو تحویل بگیرید گاهی یه هدیه ای تجلیلی چیزی ازشون بکنید

- آقا به خدا می کنیم

- التماس دعا امری نیست ما داریم می ریم (با آواز) اگر بار گران بودیم و رفتیم اگر نامهربان بودیم و رفتیم

- فی امان الله اخوی سلام برسونید خانم بچه ها رو بازم از این طرفا تشریف بیارید خوشحال می شیم

- باشه حتما ولی تورو خدا دفعه بعد این مترجمه نباشه ها

- نه بابا می دیم همین حسین رضایی خودمون ترجمه کنه خیلی کارشو که کرد می گیم ترجمه اش هم انجام بده  

- زت زیاد... زنده باد بهار

- حاجی بی خیال سیاسیش نکن ما زندگی داریما

- اوکی بای هانی

+ نوشته شده توسط فرشید در یکشنبه نهم آذر 1393 و ساعت 21:0 |

 

غلط نکنم این خلفای عباسی! دارند راکتور آب سنگین راه اندازی می کنند و اقدام به نصب سانتریفیوژ و غنی سازی صدر در صدی!  کردند برای همین در به در دنبال کیک قهوه ای! هستند و در وبلاگ هایشان فراخوان جمع آوری و باز پس آوردن  فضولات انسانی  را داده اند.  لذا ما خواستار نشست اضطراری 1+5 بوده و در نشست بعدی آژانس درخواست بازدید سر زده  از تاسیسات انجمن را خواهیم داد.

اما راسیتش ملت ما بعضا عادت کرده اند هر جا می خورند همان جا هم اجابت مزاج می کنند. حق هم دارند بیاییم این یگانه آرامش رومانتیک را توی کوهستان زیبا از کوه نوردان عزیز نگیریم. به هر حال خوردن و به هکذا اجابت آن یکی از لذت های عموم ملت ماست که با هیچ چیز تاخت زده نمی شود( به عکس های کوه نوردی کوه نوردان دقت کنید حتما توش یک عکسی از خوردن و یا سیخ های جوجه کباب می بینید)

در هر صورت ما از خلفای عباسی درخوست داریم این مسئله را بی خیال شوند و نخواهند که ما این چیزها را تو کوله بگذریم پایین بیاوریم چون بعضا برخی از ما در کوه نوردی این را از گوشت کوبیده تشخیص نمی دهیم ممکنست برایمان داستان درست کند! همان که  این ملت زباله های معمولی خود ار از کوه پایین بیاورند کلی هم باید ممنونشان شد.

برای همین بالشخصه از امت همیشه گند زننده به محیط زیست خصوصا کوه نوردان عزیز درخواست عاجل داریم شما که زباله هاتان را همینطور می ریزید آن بالا و نمی آورید پایین چه برسه به این فضولات غنی شده تان  برای همین لااقل یک بیست متری از پا کوب دور شوید و.... خدا خیرتان دهد.

و اما

همین چند وقت پیش کلی کلاس مربی گری از طرف فدراسیون برگزار شد. به هر حال برگزاری این کلاس های متعدد رزق برخی از جامعه را تامین می کند و کمک شایانی به بی کاریست و البته اصلا هم مهم نیست مربی محترم پنج/ ده  عمه مکرمه ما را می تواند صعود کند یانه. به هر حال عصر، عصر جمع آوری مدارک رنگ و وارنگ است. مثلا سنگ نوردی سالن یک مدرک برای خود دارد و طبیعت یک مدرک هر چند در نود درصد مباحث مشترک باشند!! خب اینجا کسب درآمد را هم باید مد نظر قرار داد دیگر!

حال که فدراسیون معظم هم برای گرفتن یک مدرک ده تا مدرک دیگر را هم پیش نیاز آن مدرک قرار داده و داشتن  انواع و اقسام مدرک ها را اجباری کرده است. پیشنهاد می کنیم دوره ها و مدارک زیر را برای کوه نوردی اجباری کند

اصول آشپزی در کوهستان و جوجه سیخ کردن

تکنیک های دوخت و دوز در شب و پشت پرده

سیگار و قلیان درمانی

و همچنین در نهایت  گواهی انتقال  فضولات انسانی به پایین تا مشخص شود چقدر گند زده شده است به کوه و کوهستان!

ایام به کام

+ نوشته شده توسط فرشید در سه شنبه چهارم آذر 1393 و ساعت 19:1 |

داستان اول: گل کوه نوشته است:

دختر جوانی که دانشجوی رشته داروسازی داشنگاه تهران بوده به همراه سه همکلاسی خود برای هواخوری راهی کوه می شوند ...چهار نخبه ای که با اولین کنکور و بهترین نمرات قبول شده و از شهرستان عازم تهران شده بودند ، در روز حادثه اندکی از مسیر همیشگی دور شده و با دیدن گله گوسفند و اعتماد به اینکه هنوز در حاشیه امنیت قراردارند به خوردن تنقلات مشغول بودند که چوپان گله یا آن جانور انسان نما به آنها حمله می کند ، با تقلای بسیار دختر نگون بخت را از دستان او رها کرده و خود را به پلیس کوهستان می رسانند ، قول واهی داده می شود که به قضیه رسیدگی شود ، خانواده ها وقتی ماجرا را متوجه می شوند دختران بینوا را به شهرستان برگردانده و آنها را مجازات کرده و زندانی می کنند و از ترس آبروی خود پیگیر قضیه هم نمی شوند ، دختر در اولین فرصت خودکشی کرده و جان خود را از دست می دهد و سه دوست او بعد از مدتی از خانه متواری شده و راهی تهران می شوند ، حالا یکی از دخترها در خانه ای کارگری می کند ، دیگری سرایدار یک ساختمان است و سومی در کارگاهی خیاطی می کند ، یکی از آنها می گوید دیگر هرگز پا به کوهستان نخواهد گذاشت ، برای همیشه چشمهایش را به روی کوههای شمال تهران بسته است..

ما: اینکه چطور چهار دختر حریف یک چوپان نمی شوند و  وقتی دارد به یکی تعرض می شود الباقی با سنگ و چوب به جان متجاوز نمی افتند و گویی انگار وقتی به یکی تعرض می شود باقی نوبت ایستاده اند! سوالیست که به ذهن یک مشت معلوم الحالی چون من می رسد! و یا اینکه خب یکی از نخبه ها خودکشی می کند اما آن سه نفر که کلا دانشجو تهران بودند و خانه شان نبودند دیگر از کجا متواری شدند! و ضمنا چرا به جای ادامه درس به کارگری رو آوردند! باز سوالیست که به ذهن من ابله می رسد!

داستان دوم: این حقیر یک دفعه توسط چند دختر ربوده شدم و کلی مورد تعرض و آزار و اذیت قرار گرفتم !! ما مردها هم متاسفانه قربانی خشونت می شویم و چند بار هم تا مرز خودکشی رفتم اما به امید تکرار مجدد باز دست نگه داشتم!

داستان سوم: نیما اسکندری در دوبی سل نوشته است: به سال 83باز می گردم. تیمی 6 نفره هستیم و کوچکترین عضو تیم و سرپرست تیم من هستم. یکی از اعضا تیم برای فیلم برداری کمی جلوتر می رود و به دلیل صخره ای بودن مسیر از دید ما دور می شود. به بالای سر او می رسیم. 3 نفر با قمه و چماق دوره اش کرده اند. عشایرند. حتی چادرشان را هم بلدم. با دیدن ما متواری شدند. متوجه ماجرا بودم. می دانستم تا دقایقی دیگر بیشتر می شوند. یکی از نفرات تیم اصرار به تعقیب و تاْدیب آنها دارد و می گوید :"نترسید هیچ غلطی نمی تونن بکنن".با داد و فریاد مجبورش کردم به حرفم گوش بدهد به سرعت تیم را از شیبی تند به سمت پایین برگرداندم.3یا 4 دقیقه بعد صدای تیر هوایی بلند شد .8 یا 9 نفر بودند. همگی با صورت های پوشیده . یکی اسلحه کلاشینکف در دست داشت و بقیه قمه و چماق . از بالا سنگبارانمان کردند. هدف ترساندن نبود و سنگها از بیخ گوشمان رد می شد. حاصل این تعقیب و گریز استخوان ترقوه شکسته و پارگی 8 سانتیمتری ماهیچه شانه راست برای من بود و خوشبختانه برای سایرین مشکلی پیش نیامد.

ما: باز سوالی که به ذهن معیوب من می رسد این است که آنهایی که با تفنگ آمدند و چند تیر هوایی هم شلیک کردند و هدفشان هم ترساندن شما نبوده خب چرا با تفنگ نکشتنتان؟! و با سنگ و چوب می خواستند این کار را بکنند! اتفاقا برد کلاش خیلی هم زیاد است و دقیق هم می زند و سریع هم می کشد  لامصب! شاید متعرضان می خواستند هیجان داستان زیاد شود و زود تمام نشود!

داستان چهارم: در جریان اسید پاشی ها اصفهان فرمانده کل ناجا فرموه بودند : زنی مایع ظرفشویی روی صورتش ریخته بود ادعای اسیدپاشی می کرد!

داستان پنجم : در شب سخنرانی «هبلر» از یک مترجم آماتور و به صرف اینکه مدتی در کانادا زندگی کرده استفاده شد که دیگر ترجمه را آباد کرده بود و گاهی هم مترجم یک چیزی را چیز دیگر ترجمه می کرد!

حال خوانندگان عزیز به نظر شما کدام داستان واقعیست؟

داستان اول، ایا داستان اول واقعیست؟

اول عرض کنیم: این خانم ها قادرند بدون دخالت دست و تنهایی و بدون کمک از خواهر و مادر خود و فقط با زبانشان پاش بیفتد چنان ما  مردها را جر بدهند که تا یک ماه التیام پیدا نکنیم. می توانید این را از من مرد متاهل سابق و سایر مردان متاهل هم بپرسید چرا که یک مرد حریف یک زن نمی شود بلکه چند مرد به سختی حریف یک زن می شوند! اما به هر حال داستان واقعیست چرا که هر چه خانم ها بگویند قطعا واقعی و درست است.

داستان دوم، آیا این داستان دوم واقعیست؟

نه بابا مرتیکه اکس زده تو عالم هپروته

داستان سوم، آیا داستان سوم واقعی است؟

بله واقعی است! به هر حال وقتی عده ای دور هم می نشینند خیلی خاطره ها دارند برای هم تعریف کنند!

داستان چهارم، آیا داستان چهارم واقعی است؟

بله واقعیست مردم بیکارند و برای جلب توجه هر کاری حاضر بکنند بسکی که کمبود داریم! و مسولان هم اصولا بی ربط حرف نمی زنند!

داستان پنجم: آیا داستان پنجم واقعیست؟

بله واقعیست نه اینکه فدراسیون بی پول باشد و نتواند پول یک مترجم  حرفه ای را بدهد! اتفاقا خیلی هم پول دار است و در شب برنامه هم به ما کیک و ساندیس! دادند فقط هدفش اینست که در کنار کوه نوردی مترجم ها را هم ارتقا بدهد!

+ نوشته شده توسط فرشید در دوشنبه نوزدهم آبان 1393 و ساعت 11:39 |

 

مریدان در جِوار شیخه نسیم! در منطقه برغان

کیارش-نسیم-من- مرضیه- بهرام هم چون مهم نبود پشت دوربین!

........................................................................................

فی احوالات نسیم عشقی

یَسئلونَک مریدان نسیمُه:: یا نسیم، مایَصعَد حجر الاسود؟

بفرمود: اَنا یَصعَدُ حجر الاسود فری سلو!!

و این حدیث باب به باب و خط به خط و به تواتر در تمامی کتب ضاله! معتبر آمده است

آن نسیم صبحگاهی، آن دم مسیحایی، آن عشق معشوق، آن معشوقه بی عشق، آن پوشاننده  هارنس بدون کش، آن کتانی سنگ از فرط صعود همچو آبکش، آن موها چو اسب یال، آن شیر بی  یال و کوپال  ...آخ از نفس افتادم!!!... آن بانوی مو مشکی، ملقب به نسیم عشقی، دامت توفیقاته از سنگ نوردان به نام بود و کوه نورد فاقد نام!

 گویند خاج پرستان وی را Winds of Love همی صدا کردی و شیخه را گفتند  یعنی چه؟  بفرمود همان نسیم عشقی

نقل است از کودکی صعود دوست می داشت و همیشه آویزان بود جیب پدر و دامان مادر را  و پول می ستد و خروس قندی همی می خورد.

روایت است  در کودکی روزی با سولماز خواهر خود سخت بیاویخت و گیس ها به چنگ آوردی و به غایت کشیدی طوری که طول هر تار آن بیست سانتی افزون بگشتی پس مادر به شتاب آمد و دید نسیم سولماز را خود حمایت زدی و از پنجره بیاویختی و مدام بگفتی بگو غلط کردم وگرنه خود حمایتت را می گشایم.

پس مادر شوی را بگفت این دختر عظیم بی قراراست  تدبیری کن!... یا شویش ده یا مویش کش!... بگفت: آخر کدام آدم عاقلی این دختر به زنی  خواهد که هر دم بر در و دیوار آویزانست؟!  همان به که به میان سنگ ها رهایش کنیم و خلقی را از وی  در امان بداریم.

نقلست روزها و هفته ها به دشت و بیابان و ممالک خاج پرستان می رفت و از خانه به دور بود، روز ی به سرای شد و دق الباب کرد زنی در بگشود و گفت شما؟!! گفت اینجا خانه ی ماست! بگفت: چند سالیست فروخته اند و سرای به جای دیگر کوچانده اند پس آدرس بگرفت و برفت و دق الباب کرد و زنی در بگشود بگفت شما؟!! گفت: مامان، من نسیمم!!! پس زن لختی به فکر فرو رفت و بگفت نسیم!!!... آه یادم آمد دختری داشتم نسیم نامی پس به آغوش هم بشدند.

روز با مریدان به سنگ نوردی بشد و مرید مذکری سرطناب شد و نسیم از پی وی به بالای سنگ روان گشت به ناگاه مرید را با این شعر آواز داد

بر گیسویت ای جان، کمتر زن شانه

پس مرید از ذوق از دست بشد و گفت چرا نسیم جان؟!!!

بفرمود

چون در  چین و شکنش اکنون من زده ام خود حمایت کره خر داریم سقوط می کنیم!

نقلست روزی شخصی به برغان شد و در داخل غارش بیاسود به ناگه دید کسی به آرامی از سقف غار فرود آمدی بگفت: تو فرشته ی وحی باشی؟  بگفت بزغاله من نسیم عشقیم! توّهم زدی برو کنار دارم فرود می آم!

روزی در آموزش سنگ نوردی مریدی پرسید ای شیخه گره خفت چگونه باشد؟ بفرمود گردنت را بیاور تا بیاموزم! پس گردن را به میان طناب تنگ بگرفت و گره ای سخت بزد  و گفت این گره خفت است. پس مرید بال بال زدی و سیاه و کبود شدی  و چون مرغ سرکنده به این سو آن شو شدی ومدام می خواست چیزی گوید و شیخه می گفت هان چی نمی فهم چی می گی! که به ناگه مرید از دست بشد  پس شیخه سر بخاراند و بگفت عجب! ای مریدان شما فهمیدید چه می خواست بگوید؟! بگفتند  بلی یا شیخه اشاره می کرد و می گفت دارم خفه میشم! پس بفرمود عجب پس گره خفت نیکو بیاموختید! دیدید مریدان گره خفت خوب یعنی همین دیگر اصلا باز نمی شود!

گویند همنوردی داشت گیسو طلایی made in germany «کارل» نامی پس نزدش آلمانی نیکو بیاموختی روزی با هم به دیواره شدند و در این حیث کارل بگفت آختن پاختن لیختن شاختر و نسیم گوگل ترنسلیت افتاح کردی و لغت به لعت معنا بکرد و گفت فهمیدم یعنی داریم سقوط....پس دیگر نفسش بالا نیامد و بگفت آخ مادر!

نقلست مقام مادر را نیکو پاس بداشتی و هر گیره ای که تنگ  می آمد بگفتی مادر جان و هر جا پاندولی بدادی می گفت خواهر مادرتو!...و هر جا ترسی حادث بیامدی بگفت مادر بگرخد! پس مریدان متفق القول می گفتند شیخه ما، مقام مادر عظیم نیکو پاس بداشتی.

روزی به سرای آمد بگفت ای مادر من ملکه دیواره های ایران شدم پس مادر تشتی رخت چرک بیاورد و بگفت فعلا اینها را بشور ملکه خانوم! یه آبی هم به ظرفا بزن یه دستمالی هم به در و دیوارا بکش شب مهمون داریم ذلیل مرده

خدایش نگاهدارش باد

+ نوشته شده توسط فرشید در دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 و ساعت 22:41 |

 

در راستای اینکه همایش فضای مجازی قلم با حضور کم  کوه نویسان و کوهنوردان برگزار شد؛ لذا ما از دیشب  تا وقت نماز صبحمان (حتی نماز شبمان قضا شد) با هیات تحریه ی طنز کوه  نشستیم بررسی کردیم که علل این استقبال کم چی بوده؟! به این نیتجه رسیدیم با توجه به اینکه بخش زیادی از کوه نوردان و وبلاگنویسان در  شهرستان ها هستند و در تهران امکانات اسکان برایشان وجود نداشته و فقط یک ناهار بهشان دادند، بنابراین مطمئن شدیم که پکیج فدراسیون ضعیف بوده و چنانچه پکیج این همایش چرب و چیلی تر بود قطعا همه می آمدن! حسب امتحان و اثبات حرفمان ما پکیج زیر را برای سال آینده پیشنهاد می کنیم و فقط هم دو دقیقه! برای ثبت نام زمان می گذاریم.

هیات تحریریه ی طنز کوه برگزار می کند:

همایش تحقیقی کوه نوردی و فضای مجازی

محل برگزاری: سواحل آنتالیا- هتل 2+5 یوآل

زمان برگزرای: تابستان به مدت یک هفته

هزینه همایش: کاملا رایگان با پرواز فرست کلاس تازه موقع بازگشت هدایای ارزنده ای به شرکت کنندگان تعلق خواهد گرفت

برنامه های همایش

-ساعت هشت صبح یک بانوی زیبا بالای تختتان می آید و شما را به آرامی بیدار می کند تا حمام کنید

-ساعت 8.30 صبحانه  را در تختخواب میل می کنید و در هنگام صرف صبحانه شما از تماشای رقص عربی کاملا زنده! لذت خواهید برد

-در ساعت 9.30. یک برانکارد جلوی در واحد شما آماده و شما را به محل همایش می برد و شما به مدت چند دقیقه محل همایش را   فقط از نزدیک تماشا می کنید

-در ساعت 10 به بار و بوفه  رفته و نوشیدنی های مختلف اعم از مجاز و غیر مجاز برایتان سرو می شود(در انتخاب نوع نوشیدنی مختارید)

- در ساعت 11 به اتاق ماساژ می روید تا یک ماساژ مشدی ببینید (انتخاب جنسیت ماساژور با شرکت کننده است)

-درساعت 12.30 برای صرف نهار می روید( میز نهار با صد نوع غذا، اردور و دسرهای مختلف سرو خواهد شد)

-در ساعت 13.30 برای چرت بعد از ظهر برده می شوید.

-در ساعت 15 به محل همایش رفته و تا ساعت 15.30 یه خورده مقاله برایتان ارائه می شود که قطعا از نصف بیشتر نخواهد بود

-در ساعت 16 به سونا و جکوزی می روید(سونا و جکوزی مختلط است لطفا کسانی که شرع مانعشان هست به حمام واحد خود بروند)

-از ساعت 18 تا نیمه شب آزادید و می توانید از دیسکوهای ساحلی و سرپوشیده، هتل،بار،بوفه و غیره نهایت استفاده را ببرید.

توضیح: در تمام طول هفته همین برنامه البته با تنوع بیشتر ادامه خواهد داشت.

منتظر حضور سبزتان هستیم

پ.ن: لطفا دیگر ثبت نام نکنید پست به انتها نرسید جاها پر شد،مگر دوستی،کسی، سفارش شده باشد

+ نوشته شده توسط فرشید در سه شنبه هجدهم شهریور 1393 و ساعت 15:3 |
 

خلفای عباسی

........................

عباس اولی به عباس دومی : عباس چرا پس اینقدر کم اومدن؟!

عباس دومی به عباس اولی: آی کیو جان! گفتند همایش مجازی نه حقیقی ! همه الان تو خونه هاشون پای چت و وایبر و لاین و فیس بوک دارند شدید این همایش رو پیگری می کنند!

عباس اولی به عباس دومی: آهان متوجه شدم حالا!... واتس اپت روشنه یه جوک باحال اومد سند کنم واست؟!

+ نوشته شده توسط فرشید در دوشنبه هفدهم شهریور 1393 و ساعت 13:4 |
 

اختلاس ده میلیون تومانی در صعود قلم!!!

علی ایحال کوه نورد جماعت نان ندارد بخورد چه برسد که اینقدر پول بدهد به اهالی میزبان آن ها هم اختلاس کنند بروند پی کارشان که احتمالا الان لا کت خاوری تو کانادا لمیده باشند!!! صعود قلم از هزینه همیشه پدر میزبان را در آورده و البته مورد داشتیم که بعضی ها از صدقه سری صعود قلم خانه و ماشین بی ام و هم خریدند! باور ندارید همین روزها اسنادش در می آید.

ضرب المثل: به گنجشکه گفتند منار به فلانت! گفت یک چیزی بگید بگنجه

اصلا چرا این آقای م.ص که البته محمد صدقی نیست ها (با م. ر هم اشتباه نشود) الان سکوت کرده است هان؟ حتما یک چیزهایی هست.این آقای م. ص که از قضا معاون اول صعود قلم هم بوده احتمالا با خاوری هم ساخت و پاخت داشته که به ما ربط ندارد

و البته ما از جانب خودمان حلال کردیم دیگه مرتضی صالحی هم حلال کند همه چی به خیر و خوشی تمام می شود.دو روز دنیا ارزش ندارد ها

علی ایحال این صعود این دفعه ای سر دراز پیدا کرده برای همین هم وبلاگ صعود قلم ظاهرا از دسترس نویسنده هاش خارج شده و یحتمل دارد برا ی خودش اینم اختلاس می کند و در این بین رد پای داعش هم دیده شده چون پسورد به سرقت رفته.

اینجانب برخورد با صعود قلم و میزبانان آن را کلا به هر شکل و به هر صورت فریضه الهی می دانم و خواستار یک تجمعی حالا یک جایی توسط یک عده ای بصورت دور همی هم هستم

به نیابت از مرتضی صالحی ما هم نقدی مختصر از آقای صدقی کنیم:

آقای صدقی چرا آن شب شام جوجه کباب که البته خوشمزه هم بود و اصولا چرا شما به ترکی تعارف کردید. و در روز صعود! شب دختر شما حالش بد شد و ما فردا یک هو دیدیم بی شما باید صعود داشته باشیم و اصولا ما خراسانی ها سبلان نیامده بودیم که ترکی یاد بگیریم هر چند خوابگاه خوب بود ولی کولرها کم فروغ بود و کلا چرا شما الان سکوت به نقد ما کرده اید هان؟ و اینکه فرشید که نمی خواست با تیم بالا بیاید اصلا مرض داشت که بیاید سبلان که حتما به خاطر آن کباب های خوشمزه که دهانمان آب افتاد مشکین شهر بوده است و کلا فعلا حرفی ندارم و ادامه دارد تا بعد

اوین رفتید سلام ما را به بابک جان برسانید

پ.ن: پیشنهاد می کنم با مرتضی صالحی فیف تی فیف تی کنید شر بخوابد تهشم چیزی ماند با زکاتی خمسی چیزی مارا هم بی نصیب نگذارید ثواب دارد

البته می فرمایند صعود قلم نان نداشت بخورد پیاز می خورد اشتهایش باز شود!

همایش دنیای مجازی

عارضیم که صعود قلم که داستانش به اختلاس و اختلاف و کشمکش کشید و این کوه نوردهای وبلاگ نویس با گردهم آیی های صعود قلم بحمدالله صف آرایی کردند و دشمن تر هم شدند. بعدش کافه کوه آمد وصله پینه کند اختلاف ها را، که باز هم بیشتر به جان هم افتادند. بالاخره به صرافت افتادند آسیب شناسی کنند و یک همایش یا دعوتمایش! گذاشتند بلکم بیشتر به جان هم بیفتیم.

پیشنهاد می کنم یک بررسی کنیم ببینیم این وبلاگ نویس ها کلا کجایشان درد می کند اینقدر شب و روز به جان هم افتادند.

پ.ن: به خدا ما کوه نوردها خیلی حیفیم همینجور داریم الکی الکی حرام می شویم

خواهش: جسارتا به قول مرتضی صالحی اگر می خواهید نقد بکنید واقعا نقد بکنید و گرنه این روزها کسی با نسیه مشکل کسی را حل نمی کند ها

+ نوشته شده توسط فرشید در دوشنبه دهم شهریور 1393 و ساعت 23:28 |

با عنایت به اینکه این روزها مدارک کوه نوردی و سنگ نوردی  رنگ و وارنگ شده ( مثلا مدرک سنگ سالن با طبیعت مجزاست) و خیلی ها هم دارند خودشان را به آب و آتش می زنند که این مدارک را جمع کنند( شده نان دانی برای عده ای) فلذا   هر کس سعی می کند هر جور شده یک مدرک بگیرد و یحتمل عده ای یک گونی از این مدارک در زیر زمین خانه شان جمع کرده اند واسه روز مبادا و شده به نوعی یک امتیاز اجتماعی در کوه نوردی!  و اگر کسی نداشته باشد اصولا او را داخل کوه نورد به حساب نمی آورند حتی اگر ده بار هم اورست را فتح کرده باشد. در همین راستاتر احتمالا خواستگاری کردن کوه نوردان در آینده نزدیک  به صورت زیر خواهد بود.

-بععععله... خب  بفرمایید ببینیم آقا پسرتون کارشون چیه خونه دارند ماشین دارند؟

-والله آقازاده که غلام شماست البته،... کارشون کوه نوردی و سنگ نوردی این چیزاست از این راه هم خوب پولی دارند در میارن یه عالمه شاگرد دارند تازه کار چاق کنی شاگرد هم می کنند. دارند یه موسسه توریستی گل کشتی هم راه میندازند و به امید خدا برند واسه جام جهانی!  خونه شون هم فعلا  کوه و بیابونه و ماشینشون یه جفت باتوم که زیر پاشونه اونم واسه یه خانم دکتر بوده که باهاش فقط هفته ای یه بار می رفته کلکچال بر می گشته

-خب.. بفرمایید ببینیم مدرک کوه نوردی چی دارند می دونین که این روزها این چیزا خیلی مهمه!، البته ما اهمیت نمی دیم ولی خب حرف مردم...

-با اجازتون تمام مدارک کوه نوردی و سنگ نوردیش رو گرفته فقط یک مدرک غارش مونده که اونم به زودی ایشالله می گیره  الانم واسه مربیگری درجه 2 شرکت کرده

- به سلامتی...پس بابا  ماشالله خیلی فعالند

-البته ناگفته نماند ها چند بارهم اورست را بی اکسیژن فتح کرده

-باریکلا

انشاالله قسمت بشه آقازاده مارو به غلامی قبول کنید و این وصلت سر بگیره  قول می دن یک صعود به کی 2 بندازند پشت قباله دختر خانم گلتون...ماشالله ماشالله بزنم به تخته چه چش ابرویی

-به امید خدا والله خب دختر ما هم..البته کنیز شماست... تقریبا همینطوره تا حالا چند تا مدرک گرفته، دیپلم خیاطی و آشپزیشم گرفته، هر چند بهش گفتم مامان جان دیگه دیپلم آشپزی چیه این همه فست فود فروشی!، اما گفت خب مامان شاید خواستم سالی یه بار غذا درست کنم! منم گفتم عیبی نداره... انشاالله  همین روز ها هم دیپلم یخ و برفشم داره می گیره، امتحان داده، گفتند قبوله...البته ناگفته نمونه ها...  سنگ مقدماتیش هم گذرونده اونم با نمره خوب،  دو سه تا مسیر علم رو هم فری سلو رفته

-از فری سلو نگید که ماشاالله همین شازده پسر ما ، همه بهش می گن بیژن پلنگ! تا حالا همه مسیرهای علم کوه رو فری سلو رفته همینطور سنگ مریمو!!

-خب به سلامتی اگر ما جوابمو مثبت باشه آقا داماد قراره کجا بیواک کنند؟

-والله  شب عروسی آقا زاده قول یه شب مانی لزون داده، بعدشم انشاالله می رن  تو همین توچال هم بیواک می کنند تا بشند اولین زوج کوه نورد ایرانی  که بعد شب عروسیشون توچال بیواک کردند!!!...بالاخره این روزها مده خیلی ها دارند خودشون می کشن یه جوری اولین باشن!  این عنوان اولینشون رو میذارن تو وبلاگا و فیس بوک! اگر این وصلت سر بگیره واسه شیر بها یک ست کامل وسایل سنگ نوردی هم به عروس خانم می دیم

-عالیه

-مهریه هم یک جلد کتاب سرما زدگی قاتل خاموش به علاوه دو شاخه باتوم و انشالله یک صعود اورست

-مبارکه انشاالله

+ نوشته شده توسط فرشید در دوشنبه سوم شهریور 1393 و ساعت 8:51 |
 

اصولا بنده با یک درصد بسیار کمی از جامعه کوه نوردی،چیزی  حدود 99  درصد!! کوه نوردان زاویه دارم. آن هم به یک دلیل ساده که همه مشکل دارند جز من! در واقع نه اینکه من با آن ها زاویه داشته باشم  بلکه این ها رفتند برای خودشان زاویه پیدا کردند(بدبخت های زاویه دار) امیدوارم که درست بشوند.

 و از آنجاییکه که این بنده یگانه طنز نویس و اختر تابناک آسمان ولایت خودمان! هستم برای همین تصمیم گرفتم در برنامه گزارش 48 لهستانی های انجمن کوه نوردان شرکت نکنم لذا از دفتر آشیخ عباس ثابتیان استفتایی به شرح زیر داشتم که متن پرسش و پاسخ معظم له را به بصرتان می رسد.

حضرت آشیخ عباس ثابتیان دامت توفیقاته

با سلام و تحییات

اگر کسی از بدو تولد با همه زاویه داشته باشد من جمله خودم  و در همین راستا هم به علت زاویه داشتن با عده ای  نخواهد در مراسم گزارش خوانی انجمن شرکت کند حکم و نظر حضرتعالی چیست؟

 تقریر نمودند

استبعادی ندارد و اصلا آمدن و نیامدنش هیچ اهمیتی ندارد

سوال کردم

پس بالتبع من  شرکت نکنم چه حکمی دارد؟

فرمودند

به جهنم!

توضیح: با پاسخ آخری متوجه شدم چقدر ادبیات حاج آقا با رییس جمهور این روزها بهم  نزدیک شده است ها

پ.ن:

1- دیشب مراسم عروسی دوست خویم حمید مختاری بود خب مارم دعوت کرده بود. برای همین تبریکاتمون صمیمانه تر میشه و آرزو خوشبختی براش دارم

2- ماهزاده نجار از وبلاگنویسان دوست داشتنی در مسابقات دوی کوهستان مقام دوم  را کسب کرد به این دختره خیره سر بی عقل هم تبریک می گم

+ نوشته شده توسط فرشید در سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 و ساعت 8:27 |